تبليغاتX
قمر در عقرب

به طفلی محمد یعقوبی

فرمانده قرارگاه اغوا

که به اسارت دختری با گیس های بریده در آمد.

 

فقط یک کی دنج

تعویض دم به دم صفحه ی گرام تا صبح ِ

مشرف شده به خیابان سهرودی شمالی

یک نفر از سهرود تا زده اش می گوید.

از آدرس هک شده ی انتزاع

از هاشور و حاشیه و پیکان های بی فلش

از هدف مند کردن کابوس ها

خودش را می زند به تریپ مچالگی

شکلی ٬ طرحی برای آخرین خواب تهرانش

ساعت دو صفر و پانزده دقیقه به وقت پایتخت

مثلا در یک جای دنج به عنوان مکان

یک نفر صفحاتی از کتاب مرشد و مارگاریتای بولگاکف را می خواند

یک نفر با فونت ایتالیک داد می زند مزاحم نشوید

دارم باسن اوی هم دانشکده ای را قصیده می کنم

اوی قرتی !

که دمر افتاده روی ثقل یک متر و هشتاد سانتی متر واپسزدگی !

اوی چکیده ی پایان نامه ها

اوی جلف ترین جمجمه های نخبه !

اوی ارگاسم فقر زیر عده ی خانه ی عفاف

همیشه یک کی دنج برای زمان هست

در حسرت یک جای دنج برای مکان بمیر !

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 14:58 توسط ابوذر کردی |

صیغه ی مجهول مفرد مؤنث غایب

به شعرم نمی آیی!

که قبل من شاعران دیگر

شعر را مصرف کرده اند.

عشق را مصرف کرده اند

با استعاره های آبکی

اغوا را مصرف کرده اند

با همخوابگی های سپید و مقفای ذهنی.

به اتاقم نمی آیی!

تا دیگر بر روی زانوان لاغر من

کتابی به خواب نرود.

به خوابم می آیی!

با یک ردیف گیس بریده ام !

زنی که دوستش دارم٬ 

همیشه در خواب های من یائسه است.

یأس را می گذارد پرچم روی جمجمه و

استرس را برگشت می دهد برای فردای تعبیر .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 10:28 توسط ابوذر کردی |

 

ریزش یک استوانه ی شعر بر کف

تو چیزی گفتی ؟!

مثلا چیزی شبیه جور کردن یک قافیه برای اورانیوم

یا چیزی شبیه صندوق مهر سومنات

ـ یادگار سلطان محمود

تو چیزی نمی بینی ؟!

عده ی قلیلی بت شکن بیکار

ـ مثلا چند ده نفر

که هر روز روح مردم قبض می کنند و شب

به اتفاق آرا تبر را می گذارند سر دوش بت بزرگ

حالا چه کار می کنی غزل ؟!

لابد دخیل می بندی به ضریح باطل جمجمه ی من

و من هم مثل احمق ها می پرسم :

 بهتری یا شفا گرفته ای ؟!

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 11:17 توسط ابوذر کردی |

 

چیزی میان مستجاب و مجاب

یا

نگاه ماتریسی لگد مالی

دعایی سر زبانم بود

می گفتم   کلید دیدن تو می شد

هیجان هزار مجهول و یک معادله

نمی گفتم   با ماتریس نامراد مار

شیطان طلبیده برمی خواست

منشور سبز را از دستان خداوند کوچک حواس پرت من می ربود

نمی گفتم   شیطان با ریاضیات رکیک اش آمد

 " الم . همهمه ی غضروف ها باطل است."

 "سبحانک . همه ی غضروف ها باطل اند ."

من خوبم ؟  من خوابم ؟

یا چشم به راه اتفاق خودم هستم ؟

خداوند کوچک من !

یک نفر دارد مدام تیپایی به کلید می زند .

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:45 توسط ابوذر کردی |

 

نام تمامی روزنامه ها مغرب بود

چند سال از فترت پیغامبران می گذشت

از دل مذاکرات نیمه کاره ی زرتشت

شاعر و فیلسوف ستون نویس درآمد.

نون وقسم به قلم و آنچه که ستون می زند!

تمام خیابان شتاب می کرد

تا ابر کلمات بر خانه ها ببارد

نسخه ی آزمایشی کابوس بود اما کیکاووس نبود!

منشور تک وپوی خس وخاش بود اما بسته ی پیشنهادی معاش نبود!

دندان مصنوعی پیرمرد بود اما لثه ی مستعمل نامرد نبود!

عزیزم دیگر نیازی به تیتر زدن در خواب نیست !

بیدار شوی پلمپ شده ای !

از غذا ،جزوه ،کتاب

از لوگو و علامت تعجب

رها شده ای !

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 16:27 توسط ابوذر کردی |

 

این شعر فصل الخطاب شده است

"تاریخ

ادیب نیست

لغت نامه ها را اما

اصلاح می کند ."

با مار و مور و آمار و مأمور

به انضمام توافق دست ها و باتوم ها

چه آسان می توان از استعاره ها حرف کشید !

یک راست رفت سر اصل مطلب

بی ادا و بی ادات

دال را به جای مدلول گذاشت .

محذوف را برداشت ،سخنگوی تمام شاعران سبز پوش کرد .

چه آسان می توان در کنج دنج سلول  انفرادی

کد کودتای کلمات را تأویل کرد .

سید !

من سال هاست که شاهنامه می خوانم .

حقیقتی به نام استعاره وجود ندارد.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 18:16 توسط ابوذر کردی |

 

دو کس کشتی می گیرند یا نبردی می کنند از آن دو کس هر آن که مغلوب و شکسته شد حق با اوست نه با آن غالب زیرا که " انا عند المنکسره "

"شمس تبریزی / مقالات"

فرار مغزی

می رفت

می رفت تا میانگین تمام رنگ های فراری باشد

حتی اگر سبز لجن بود

(که نه قوام می گیرد نه زدوده می شود )

تمام شب برابر من بود

تمام شب تمام واژه هایش عربی بود

آن شب فهمیدم اعراب ، کودتا را انقلاب می گویند .

انقلبَ یعنی کودتا کرد .

تمام شب لشگر پیاده نظام واژه هایش

برای تسخیر جمجمه آمده بود .

مخ زبانه می کشید

بصل النخاع سقوط کرد .

مغز کوچک من

پناهنده شد

نخبه شد

فرار کرد .

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 0:42 توسط ابوذر کردی |

 

  لا اقسم بهذا البلد

مگر تو از شهرت زیبا تر نیستی !

پس چه لزومی دارد

کت و شلوار سبزی بپوشم

تا همه فکر کنند پارک بان شهرم

یا تیتر روزنامه ای را خاطره کنم

و جماعتی را با اقتصاد و سیاست قال بگذارم

باور کن من آقای پر استناد نیستم .

یا با سامسونتی پر از کتاب

ـ کرم کتاب

عزیزم من مسئولیت هیچ بمب گذاری را به عهده نمی گیرم.

تو از شهرت زیبا تری !

مرا به ایستگاهی برسان که نمی آیی

لابد یک نفر آنجاست که می پرسد :

ـ آقا شما را قبلا کجا دیده ام !؟

 

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 12:43 توسط ابوذر کردی |

 

به آندری تارکوفسکی بعد ازدیدن ایثارش

نه بوم بر باتوم بسته ای

و نه من با کت همیشه سبزم

روحیه ای نظامی گرفته ام !

که مثلا تمام کداک هایت

خشک و بی روح و بی احساس است.

اینجا

وقتی موبایل سوپراستار خیالباف من

با جایگشتی از ارقام یک تا نه و صفر

همیشه در دسترس است

آنجا

برای کارگردانی چند کلمه ی تاریخی

کدام شاعر در دسترس بود ؟

تا نمونه خوان فیلنامه هایت باشد .

آه قلبت مریزاد شاعر !

گردنم را زیر سلونوئید می بری .

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 15:52 توسط ابوذر کردی |

 

دوئل شهرزاد و یوزارسیف

ـچیزی می نویسی

چیزی که دختر مخاطب ده ام را " باریک می کند "

می اندازد کنار شهرزاد به تحلیل رفته ی قصه گو

که هر جا می روم سراغم را می گیرد .

"با فانوس روشن و کوزه ای آب سرد "

چیزی نوشتی از کرت های پراکنده ی شعرم

چیزی که باد را مجاب نکرد برای آشیرداری خرمن خسته ی روحم

خرمنی به اندازه ی تمام واگن های مترو تهران ـ کرج

ـ شب کابوسی رو می کنی !

فردا آخرین نسخه ی خواب گزاران شهر احضار !

گفتی که ریزترین خواب ها ( چرت ها ) از آن رد نمی شود .

اما کمی دیر آمده ای عزیز !

جمجمه ی یوسف سال هاست که دیگر به روز نمی شود .

من شاعر توام .

کجایی زلیخای معبد آمون ؟!

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:22 توسط ابوذر کردی |