ریزش یک استوانه ی شعر بر کف
تو چیزی گفتی ؟!
مثلا چیزی شبیه جور کردن یک قافیه برای اورانیوم
یا چیزی شبیه صندوق مهر سومنات
ـ یادگار سلطان محمود
تو چیزی نمی بینی ؟!
عده ی قلیلی بت شکن بیکار
ـ مثلا چند ده نفر
که هر روز روح مردم قبض می کنند و شب
به اتفاق آرا تبر را می گذارند سر دوش بت بزرگ
حالا چه کار می کنی غزل ؟!
لابد دخیل می بندی به ضریح باطل جمجمه ی من
و من هم مثل احمق ها می پرسم :
بهتری یا شفا گرفته ای ؟!
چیزی میان مستجاب و مجاب
یا
نگاه ماتریسی لگد مالی
دعایی سر زبانم بود
می گفتم کلید دیدن تو می شد
هیجان هزار مجهول و یک معادله
نمی گفتم با ماتریس نامراد مار
شیطان طلبیده برمی خواست
منشور سبز را از دستان خداوند کوچک حواس پرت من می ربود
نمی گفتم شیطان با ریاضیات رکیک اش آمد
" الم . همهمه ی غضروف ها باطل است."
"سبحانک . همه ی غضروف ها باطل اند ."
من خوبم ؟ من خوابم ؟
یا چشم به راه اتفاق خودم هستم ؟
خداوند کوچک من !
یک نفر دارد مدام تیپایی به کلید می زند .
نام تمامی روزنامه ها مغرب بود
چند سال از فترت پیغامبران می گذشت
از دل مذاکرات نیمه کاره ی زرتشت
شاعر و فیلسوف ستون نویس درآمد.
نون وقسم به قلم و آنچه که ستون می زند!
تمام خیابان شتاب می کرد
تا ابر کلمات بر خانه ها ببارد
نسخه ی آزمایشی کابوس بود اما کیکاووس نبود!
منشور تک وپوی خس وخاش بود اما بسته ی پیشنهادی معاش نبود!
دندان مصنوعی پیرمرد بود اما لثه ی مستعمل نامرد نبود!
عزیزم دیگر نیازی به تیتر زدن در خواب نیست !
بیدار شوی پلمپ شده ای !
از غذا ،جزوه ،کتاب
از لوگو و علامت تعجب
رها شده ای !
این شعر فصل الخطاب شده است
"تاریخ
ادیب نیست
لغت نامه ها را اما
اصلاح می کند ."
با مار و مور و آمار و مأمور
به انضمام توافق دست ها و باتوم ها
چه آسان می توان از استعاره ها حرف کشید !
یک راست رفت سر اصل مطلب
بی ادا و بی ادات
دال را به جای مدلول گذاشت .
محذوف را برداشت ،سخنگوی تمام شاعران سبز پوش کرد .
چه آسان می توان در کنج دنج سلول انفرادی
کد کودتای کلمات را تأویل کرد .
سید !
من سال هاست که شاهنامه می خوانم .
حقیقتی به نام استعاره وجود ندارد.
دو کس کشتی می گیرند یا نبردی می کنند از آن دو کس هر آن که مغلوب و شکسته شد حق با اوست نه با آن غالب زیرا که " انا عند المنکسره "
"شمس تبریزی / مقالات"
فرار مغزی
می رفت
می رفت تا میانگین تمام رنگ های فراری باشد
حتی اگر سبز لجن بود
(که نه قوام می گیرد نه زدوده می شود )
تمام شب برابر من بود
تمام شب تمام واژه هایش عربی بود
آن شب فهمیدم اعراب ، کودتا را انقلاب می گویند .
انقلبَ یعنی کودتا کرد .
تمام شب لشگر پیاده نظام واژه هایش
برای تسخیر جمجمه آمده بود .
مخ زبانه می کشید
بصل النخاع سقوط کرد .
مغز کوچک من
پناهنده شد
نخبه شد
فرار کرد .
لا اقسم بهذا البلد
مگر تو از شهرت زیبا تر نیستی !
پس چه لزومی دارد
کت و شلوار سبزی بپوشم
تا همه فکر کنند پارک بان شهرم
یا تیتر روزنامه ای را خاطره کنم
و جماعتی را با اقتصاد و سیاست قال بگذارم
باور کن من آقای پر استناد نیستم .
یا با سامسونتی پر از کتاب
ـ کرم کتاب
عزیزم من مسئولیت هیچ بمب گذاری را به عهده نمی گیرم.
تو از شهرت زیبا تری !
مرا به ایستگاهی برسان که نمی آیی
لابد یک نفر آنجاست که می پرسد :
ـ آقا شما را قبلا کجا دیده ام !؟
به آندری تارکوفسکی بعد ازدیدن ایثارش
نه بوم بر باتوم بسته ای
و نه من با کت همیشه سبزم
روحیه ای نظامی گرفته ام !
که مثلا تمام کداک هایت
خشک و بی روح و بی احساس است.
اینجا
وقتی موبایل سوپراستار خیالباف من
با جایگشتی از ارقام یک تا نه و صفر
همیشه در دسترس است
آنجا
برای کارگردانی چند کلمه ی تاریخی
کدام شاعر در دسترس بود ؟
تا نمونه خوان فیلنامه هایت باشد .
آه قلبت مریزاد شاعر !
گردنم را زیر سلونوئید می بری .
دوئل شهرزاد و یوزارسیف
ـچیزی می نویسی
چیزی که دختر مخاطب ده ام را " باریک می کند "
می اندازد کنار شهرزاد به تحلیل رفته ی قصه گو
که هر جا می روم سراغم را می گیرد .
"با فانوس روشن و کوزه ای آب سرد "
چیزی نوشتی از کرت های پراکنده ی شعرم
چیزی که باد را مجاب نکرد برای آشیرداری خرمن خسته ی روحم
خرمنی به اندازه ی تمام واگن های مترو تهران ـ کرج
ـ شب کابوسی رو می کنی !
فردا آخرین نسخه ی خواب گزاران شهر احضار !
گفتی که ریزترین خواب ها ( چرت ها ) از آن رد نمی شود .
اما کمی دیر آمده ای عزیز !
جمجمه ی یوسف سال هاست که دیگر به روز نمی شود .
من شاعر توام .
کجایی زلیخای معبد آمون ؟!
هذیان
روزنامه ات
دعای خارج از فلسفه ام بود
روی نیمکت محض ریاضی
تبدیل به چرک نویس شدن مکالمه با
دختر پوزه فرو برده در اندام اعداد زوج
دختری که لیسانسش را
با هیچ دلی
باهیچ فنجان سیگار پهلویی
تعارف نمی کرد
و رد خور نداشت
با جیب خالی دانشجویی و معمای بیست و پنج سالگی
آگهی استخدام و دعوت به همکاری روزنامه
می شد سرمقاله ی لذات فلسفه ات
بمان من هذیان می گویم
تو تایپ کن .!
غزل احتضار بهار
آغاز فرصت و فاصله شد
کبیسه ی خستگی و ماندگی ات
بردار مرا مدرج کن !
روی گاهشماری "سی بهارت"
برای تحویل فاجعه روی برگ آخر تقویم " برزولت "
بعد از تو و یک شال بی جواب بالا آمدن
صدای اعتراض کودک پشت بام نمی نشیند و
در ژرفای سفره ی گسترده ات
از منظر توسعه ی پایدار ریا
چگونه از قیامت یاد کنم !
خوب دیگر عید در و پنجره ات مبارک !
و من هم لابد
دست از ترجمه ی هجری بومی اشگ ها و زخم ها بکشم.